داستانک رضوی(کرامات)

خرید بک لینک

ماچندتا جوجه بودیم که مثل همیشه مادرمونرفت بیرون تا برامون آب ودون پیدا کنه وماهم چشم انتظار نشسته بودیم تا بیاد ودلیازعزا دربیاریم.برای اینکه گشنگی یادمون بره خوابیدیم که یه دفعه ای صدای خش خشیمارو بیدارکرد.رفتم ببینم چی شده که چشمتون روزبد نبینه دیدم که یه مارچاق سیاهداره بازحمت خودش روازدرخت میکشه بالا.ازترس داشت زهرم آب میشد منم باترس ولرزخبررو به خواهرو برادرام دادم.اونام تاشنیدن چی شده شروع کردن به سروصدا کردن وحتییکی ازداداشام ازترس خودش رو از درخت انداخت پایین توهمین حال وروز بودیم کهمامانم سررسید وتاماهارو دیدغذا رو انداخت ورفت کمک بیاره.چنددقیقه که گذشت دیدیمباسرعت داره میاد و باغبونی که ماتو باغش لونه داشتیم پشت سرش داره میاد.باغبونادم مهربون ومومنی وازشیعیان ویاران امام رضا(ع)بود.خودش رو رسوند به درخت وبابیلیکه همراهش داشت ماررو ازدرخت انداخت پایین چندبارنزدیک بودمار نیشش بزنه چند دقیقهباهاش درگیر بودتااین که بیل رومحکم به سرمار زد و اونو ازپادرآورد.مادرم دورسرشمیچرخید وازش تشکرمیکرد.بعدازاینکه باغبون رفت مادرم تعریف کردکه رفته پیش حضرتوباناراحتی والتماس ازایشون خواسته که به ماکمک کنه وایشون باغبون روبرای نجاتمافرستاده.سال هاس که ازاون روز میگذره ولی خیلی دلم میخوادکه اون آقای مهربونروببینم.

حدیث سیره شهدا...

ما را در سایت حدیث سیره شهدا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 19:34

صفحه بندی